نی نی ناز

۱۹ ماهگی

سلام سلام

روزها و ماهها تند و تند میگذرن و من اصلا متوجه گذشت زمان نیستم چون پسره به این خوبی دارم که کنارش خیلی خوشحالم، ی خانواده سه نفری شاده شاده شاد

دیگه کاری نمونده که نتونی انجام بدی حتی غذا خورن..

 

اینجا داشتی غذا میخوردی صدات کردم گفتم ناز کن

ماچ

 

 

 

رفتیم روسری گرفتیم شما زحمتشو کشیدی تا خونه بابایی اوردی

خروس دیدی با ذوووق میگی اوجو

خنده

 

 

 

همش رو دسته ی مبلی و منو تو آشپزخونه نگاه میکنیقلب

 



تاريخ : پنجشنبه 16 مهر 1394 | 14:20 | نویسنده : انسیه |

۱۸ ماهگی و واکسنش

قلقلیه مامان سلام  قلب    

حسابی باهات سر گرمم و روزهای خیلی خوبی کنارت داریم.خیلی خوش میگذره بهمون خیلی ممنون که انقدر پسر خوب و با محبتی هستی.هرکی بهت میگه بوس بده زودی میری جلو حتی شرایطی که سخت باشه حتما بوس میدی.بوس صدادار محکمم میکنی البته همه رو نه. شبا که بابا در میزنه از خوشحالی جیغ میزنی ذوق میکنی تند تند میدویی دنبالش خستگیش درمیره.

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از کلی کار و خونه تکونی رفتیم پرند استراحت 

 

 

حسابی که هام خوردی دراز کشیدی و آسمون نگاه میکردی و آواز میخوندی

قلبماچ 

 

 

 

ی آب بازیه مفصل تو آفتاب 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از آب بازی رفتیم هایپراسکای شمام خرید میکردی  خنده  

 

 

بیب بییییب

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا برات مداد رنگی گرفته خیلی هم دوسش داری و استقبال کردی

 

 

دیگه کامل یاد گرفتی غذا بخوری و هیچی از قاشقت نمیریزه

 

 

ی خونه تکونی اساسی کردم کل خونه رو ریختم وسط شمام کمکم میکردی البته

 

 

قربونش برم که تو این شلوغی م مکعب هاشو دوست داره

قلب

 

 

کریر تو پیدا کردی کشیدی اوردی وسط کلی ذوق کردی و بازی میکردی

 

 

آخرشم از خستگی خوابت میبرد

 

 

بارون شدید اومد و برقامون قطع شد تو تاریکی داشتی انگور میخوردی

قهقههقهقههقهقهه

 

 

 

نانای میکنی سه مدل نیشخند   

سینه م میزنی 

کتابم میخونی مثلا

دیگه همه کار میکنی 

همش پیش ماشین لباس شویی هستی.ی روز روشن کردم دیدم صدا میده باز کردم هرچی گشتم پیدا نکردم چیزی.دوباره روشن کردم صدا میداد.لباسهارو که شست باز کردم دیدم مهر نماز انداختی توش و طفلکی نصف شده بود خنده    هیچی دیگه دوباره روشن کردم که شسته بشه

هرچی بگم بیار میاری..کنترل.گوشی.... تا دستم غذا میبنی میدویی میری قاشق میاری..

آخرین واکسنت هم زدیم و راحت شدیم. ۱۱ و نیم کیلو بودی و ۸۵دسانت قد...

واکسن به دوتا دستات زدن..درد میکرد جاش هی بهش اشاره میکردی میگفتی آآآخ آآخ

 

 



تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 13:54 | نویسنده : انسیه |

۱۷ ماهگی پسر کوچولوم

سلاااام بوج بوجیه مامان  ماچ 

پسرم دیگه خیلی بزرگ شده کلی کارای خوب خوب میکنه همه چیز متوجه میشه یچیزهایی م میگه   عینک 

دایره لغات

هام = هر چیز خوردنی

آخ = وقتی دردت میگیره

ادی = مهدی

بابا....ماما...دد

دودو= جوجو   

آلو = همه ی میوها

دادا =تاتا

ی عالمه م صحبت میکنی که هیشکی متوجه نمیشه چی میگی  مام باید زبونت شمارو یاد بگیریم  خنده 

 

 

 

 

هر دفه میریم خونه مامانی سلام نکرده میری سراغ برنج هاش..طفلکی برات پارچه میندازه و میشینه باهات برنج بازی میکنه

 

 

با عمه جون و فاطمه رفتیم پارک.این پسره اومد گفت اسمم امیر حسین..تنها اومدم پارک.میشه عکس بگیری ازمون؟؟

اومد کنارت وایساد شمام تعجب کردی  خنده  

 

 

بعدش خوشحال شدی

امیرحسین میگفت خاله بده ببرمش سرسره بازی زود میارمش  خندهخنده  

 

دوست فاطمه بازیت میداد

 

 

 

 

 

توپ بازی

 

 

خاله مهدیه برات ی عالمه هام گرفته و جشن گرفته بودی     

قلبقلبقلبقلب

 

درحال آب بازی  ابرو   

 

 

با شیر برات نوشمک درست میکنم حوصله ت سر میره میخوری

ینی جرات ندارم در فریزر باز کنم میدویی اشاره میکنی که میخوای نیشخند    

 

 

 

 

 

این برج مکعب تو خیلی دوست داری کمکت میکنم میچینی روهم

درحال گفتن جوجو

 

 

خیلی زیاد مریض میشی.میشه گفت از عید دیگه همش مریض بودی

اینجام ناراحتیناراحت

 

 

برچسب بهت میدم بازی کنی میزنی به خودت احساس خوشگلی هم میکنی

قهقهه

 

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 8 مرداد 1394 | 13:09 | نویسنده : انسیه |

اولین پابوس امام رضا

بوج بوج مامان سلام عشقم قلب 

هرسال ماه رمضان یبار مشهد میریم.پارسال چون مادرجون فوت کرده بودن نتونستیم بریم ولی سال پیشش وقتی شما تو شکمم بودی و خیلییی کوچولو بودی رفتیمخجالت  

امسال ولی سه تایی خیلی سفر خوبی بود خیلی خیلی خوش گذشت.فقط تو حرم خیلی سخت بود نمیشد درست زیارت کرد با بابا نوبتی نگه ت میداشتیم ولی خب بازم یکم سخت بود

 

اینجا بین راه رفتنمونه نگه داشتیم ناهار بخوریم و شما حسابی آب بازی کردین

آخرشم بابا رو منم آب ریخت دیگه سه تامون خیس خالی شده بودیم

 

 

 

 

 

تو رستوران هتل شما حسابی کمکشون میکردی خنده 

 

 

 

 

 

 

 

 

درحال شیر خوردن و منتظر بودی بابا از سجده بلند شه مهرشو برداری بدویی

 

 

افطاری که بهمون دادن

 

 

حیاط هتل درحال تاب بازی

 

 

۷ صبحه اینجا پاشدیم تا با تور هتل بریم گردشعینک   هورآآآآآ

 

 

امام زاده تو طرقبه

 

 

 

 

 

اینجا بازارچه صنایع دستی طرقبه س که حسابی برای خودت میگشتی

 

 

 

 

 

رفتیم باغ وحش  ولی شما خوب متوجه نمیشدی ازبس که نرده داشت جلوی جو جو ها

 

 

   اولین شب قدر مشهد بودیم ولی خیییلیییی شلوغ بود رفتیم کنار حرم دیدیم شلوغه اصلا تو نرفتیم برگشتیم

 



تاريخ : سه شنبه 16 تير 1394 | 14:30 | نویسنده : انسیه |

خوش گذرونی با عمو رضا اینا

سلام سلام

دو ساله که رحلت امام با عمو رضا که دوست صمیمی باباس میریم شمال..پارسال خیلی کوچولو بودی ولی امسال ماشالا حریفت نمیشدیم...فقط با طاها یکم به مشکل خورده بودی    خندهاسباب بازی بهت نمیداد شمام یبار هولش دادی افتاد طفلکی یبارم موهاشو کشیدی   متفکر   خیلی از شما بزرگتره ولی خب ساکت نشستی

ی خوبی داری که واقعا باید ازت تشکر کنم اینه که همش بغل بابا مهدی هستیبغل    وای که چه استراحتی کردم     ماچ

از دریا ترسیدی بازم ولی شن بازی خیلییییییییی دوست داشتی...

از کبابم که نگم خیلی دوست داری..قشنگ میشستی کنار سفره چهارزانو و از خودت پذیرایی میکردی.خاله مریم میگفت چه بچه ی خوبی آخه طاها هیچی نمیخورد

 

اینجا ۷ صبحه از دیشب نخوابیدیم چشمامون باز نمیشد   قهقهه

 

 

رفتیم امام زاده فقط خودمون بودیم بالای کوه بود خیلی خوشگل موشگل بود 

 

 

 

 

ازونجایی که سر و صدا بود تو خونه شما نمیخوابیدی تا میومدیم بیرون دیگه هرچی م صدا میومد شما خوب میخوابیدیابرو 

 

 

 

بعد از این عکس موج اومد زیر پات خالی شد و افتادیگریه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا شب نیمه شعبان بود سالگرد عقدمونقلب   رفته بودیم بیرون جشن بود بابام نون خامه ای گرفت به مناسبت عقدمون

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 12 خرداد 1394 | 14:06 | نویسنده : انسیه |

قبل و بعد از تولد یکسالگی

سلام

چون با تبلت پست میذارم هم شکلک های خوشگل نمیتونم بذارم هم کیفیت عکسات یکم پایینه...

این فرشه آشپزخونه ست که تو یک ماه سه بار شستمش از دست شما، اینبار ترشی ریختی روش... تا فرش خیس بود تو لوله کف آشپزخونه یچیزی انداختی و مجبور شدیم لوله بازکنی اوردیم....

 

 

دارم به خوردن سبزیجات عادتت میدم و خیلی خوب کرفس و هویج خام میخوری ولی هرکاری میکنم قارچ خام نمیخوریابرو

 

ده ماه و سه هفته ت بود که مامانی متوجه شد راه میری منم از ذوق زیادم کلی جیغ زدمو دست و هورا... این شد که ترسیدی و دیگه حتی وا نمیستی از ترستنگران

راستی از روز تولدت دیگه پیش مامان و بابا نمیخوابی..

شب دوم عید بود که نصف شب دیدم سرفه های بد میکنی بابا پاشد خیلی ترسیدیم بردیمت بیمارستان عکس ریه تو گرفتن گفتن باید بستری شی خیلی ترسیده بودم از آنژیو کت خیلی میترسم دوست نداشتم بیمارستان بهرامی بستری شی،چون نزدیکترین جا به خونمون بود بردیمت تا خدایی نکرده چیزی نشه

بعدش رفتیم مرکز طبی کودکان از ۵ صبح تا ۲ بعد از ظهر درگیر بودیم تا گفتن بستری لازم نیست 

 بخور سرد دادن و آمپول دگزا زدن بهت...

دارو داشتی خوردی سینه ت چرکی شد بردیمت بیمارستان حضرت علی اصغر دوباره دارو داد و آزمایش ادرار گرفتن ازت(با کلی جیغ و داد البته) تا الان که صورتت جوش زده شبسه تاول.. هی میزنی خودتو انگار که میخاره حالا امشبم میبریمت  دکتر انگار حساسیت دارویی گرفتی

 خلاصه اینکه حسابی درگیریم

بازم ببخشید،با تبلت آپ میشیم دیگه، شکلک خوشگل ندارمنگران

اینجا بهم ریختی بهت جارو دادم که تمیز کنی مثلا

 

بازی فکری میکنیقلب

 

 

 

قبل از تولدته از تخت تنهایی رفتی بالا و داری ذوق میکنی نیشخند

 

 

چند نمونه خرابکاریمژه

 

 

 

 

 

 

 

در حال آشپزیه

 

ماشین سواری!

 

 

بابا داشت نماز میخوند یهو دیدم بلند میگه الله اکبر نگاه کردم دیدم شما رو گردن بابایی باهاش بالا و پایین میری و خیلی هم خوشحال بودی!!

 ناهار خوردن

 

 

پسرم در حال نماز خوندنبغل

 

 

لباس تو اوردی انداختی تو لباس شویی دکمه هاشو میزدی که روشن شه

 

 

 

تولد من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ی اتفاق مهم اینکه،میبرمت دستشویی دمپایی پات میکنی میگم جیش کن،جیش میکنی و میگو میگی یشششششش و خیلی هم خوشحال میشیخنده

اینجا بعد از دستشویی رفتنه، تا یک ربع بی پوشکی

 

واستاده بودی یهو افتادی خیلی گریه نکردی یهو دیدم دهنت پر از خون شده و تا یک روز دست میکردی دهنت خون میومدگریه

 

 کمک به خونه تکونی مامانی

 

 

 

 

 

داشتی بازی میکردی

 

باتریشو دراوردمگریه

 

 

اومدی ازم باتری گرفتیعصبانی

 

 

رفتی اسباب بازیتو درست کنی

 

 

درحال صبحانه خوردن چهارزانو

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 19 فروردين 1394 | 14:20 | نویسنده : انسیه |

بعد از مدتی

سلام

اول از همه ی معذرت خواهی بزرگ از پسرم بکنم که به دلیل شیطنت های زیادش نتونستم به روز آپ کنم

بعدم ی بوس برای دوستام که دلم تنگ شده برای همشون

چند ماهیه که محمدپارسا نمیذاره پای کامپیوتر بشینم،فعلا تا بزرگتر بشه و اجازه بده با تبلت مینویسم تا بعد اصلاحش کنم 



تاريخ : چهارشنبه 19 فروردين 1394 | 12:51 | نویسنده : انسیه |

تولد تولد تولدت مبارک

سلام سلام

هوراهوراهوراهوراهورا

غنچه ی نازو کوچک تولدت مبارک هوووووووراقلب

طبق معمول پسر آروم و خوبی بودی و فقط دست میزدی و نانای میکردی بووووسچشمک

 

 

 

قربونت برم که انقدر آرومی پسرمماچ 

 

ریسه ی لباس 

 

قلبقلبقلبقلب 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کیک خوشمزه تر شدخنده 

 

 

 

 

 

گوگولیه مامان وقتی تو شکمم بودبغل 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگه تشکر از مهمونا 

 

 

کارت دعوت

 

 

لیبل نوشابه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همه ی زندگیه من که تو این عکس خلاصه شده

قلبقلب 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | 19:13 | نویسنده : انسیه |

آتلیه 6 ماهگی و 8 ماهگی

 

 

 

 

 

و اما این عکست که خیلی دوسش داریم

 



تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 18:13 | نویسنده : انسیه |

9 ماهگیت مبارک

عشق خوب من سلام

تند تند روزآ داره میگذره و من و بابات باورمون نمیشه انقدر داره زود میگذره

 

 

 

 

 

پسر نازی که قدرت نداشت تو شکمم تکون بخوره و بند نافش دورش پیچیده بود حالا دیگه به راحتی به هرجا اراده کنه خودشو میرسونه

گل پسرم برای اولین بار داره میاد تو آشپزخونه کمک مامانش

خوش اومدی عشقم

روزها داره میگذره و ما کنار هم شاده شاده شادیم

 

 

بیب بییییییییییب

 

 

پسرکم خیلی نون دوست داره

خودت اومدی نون از تو کیسه برداشتی

اینجا بابا میخواست بره انباری

شمام خواستی بری

بردت بیرون وقتی برگشتین گفت اینارو شما خریدی

 

سیم کشیدی شیشه آب از بالا افتاد خیلی ترسیدی

یکم پات برید فقط

 

 

 

 

از بس که شیطونی میکنی خوابت سنگین شده یکم

 

ماشین بازیو خیلی دوست داره گلم

 

 

 

تا تبلت دستم میبینی ازم میگیری و من باید صبر کنم

 

 

 

مامانی برای 28صفر نذری داشت و شمام نذر خودتو اوردی و موندیم اونجا دوشب

 

با برنج آ جشن گرفته بودی

 

سومین دندونتو داری درمیاری حدودا 1کیلو لاغر شدی و اصلا حال نداری همش خوابی یا گریه میکنی

دوشب نخوابیدم و نشستم بغلت کردم تا بتونی بخوابی

تو خواب همش ناله میکردی

تو این عکس داشتی تو تب میسوختی



تاريخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 16:16 | نویسنده : انسیه |

عاشورای امسال

سلام پسرکم

امسال با مامانی و خاله فاطمه رفتیم مصلی..مجمع جهانی شیرخواران..

شبش ساعت 1ونیم خوابیده بودی صبحم 6ونیم بیدار شدی!!

با مترو رفتیم(نمیدونستم باباهم میتونسته بیاد)

اینجا تو مترویی منتظر مترو

 

 

 

ی عکس محشر خاله ازت گرفته که تو گوشیشه و ویروس داره..حتما میذارمش ولی

 

ظهر عاشوراست..تو حیاط مامانی اینا

(از شنبه اومدیم تااا 5شنبه بودیم)

نمیدونم چرا مداحی به گوشت میرسه میخوابی

خیابون پراز دسته بود و عمیق خواب بودی!!!!!!!!!!!!

 

شترسواری کردی

 

در آغوش امیر قلعه نوعی

خیلی دوست داشتم امسالم ببینمش تا اینکه اومدن..من روم نمیشد برم جلو آخه خیلی شلوغ بود

ولی خاله فاطمه تشویقم کرد تا رفتم دادمت بغلش

 

تو بغل آقای یزید

این دختر خودشه تو بغلش داشتن ازش عکس میگرفتن منم فکر کردم که از بچه های دیگه جا نمونی گفتم شمارم بغل کرد که دخترش بهت اخم کرده بود

انقدر خجالت کشیدم

 



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 15:44 | نویسنده : انسیه |

8 ماهگیت مبارک

فندقم سلام

این روزآ خیلی شیرین شدی خیلی

خودت بازی میکنی و آواز میخونی

درحال راسته کباب خوردن

نوش جونت پسر نازم

مامان غذامو بده دیگه گشنمه

در حال شیطونی کردن

رومیزی کشیدی اونا افتاد روت

فدای نگاه کردنت بشم من

بعداز 7 ماه بالاخره تونستم به سایز 38ام برسم دوباره..با این کمربند لاغری...که شمام علاقه شدیدی بهش داری

دست دسی

کریر برای تماشای تلویزیون

خیلی شیطون شدی

همش درحال خونه جمع کردنم...سینه خیز میری چهاردست و پا نمیری ولی وامیستی!!

بابا گرفته بودت که ولت کرد دید خودت واستادی البته کم

 

دیشبه که 3ساعت برق نداشتیم و شما از شمع ها خوشت اومده بود

 

دیگه به آرزوم رسیدم

خودم میبرمت حموم میشینی آب بازی میکنی..با پوپت بازی میکنی آواز میخونی منم میشورمت

ماشین بازی هم از حسین یاد گرفتی و تو دهنت نمیکنی

جلو و عقب میکنیش

همش تو خونه صدای ماما و بابا گفتنت میاد

عمه و اه و آخ هم میگی

همشم دست میزنی

سرسری میکنی و حباب درست میکنی



تاريخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 13:16 | نویسنده : انسیه |

عمو از مکه اومد

سلام

عمو و زن عمو از مکه اومدن

چون رسم دارن بعد از برگشتنشون 3-4روز اونجا باشیم منم چندبار رفتم خرید و روزآی پرمشغله ای داشتیم

تو فرودگاه تا عمورو دیدی پریدی بغلش...مگه میشناسی؟؟

ایمان خیلی دوست داره شمارو...شمام که روابط عمومیت بالاس استقبال میکنی

و اما سالن...

روز قبلش بابا موهاتو کوتاه کرد که فشنت کنم ولی اون موقع ایمان و سجاد رفته بودن خونشون حاضر شن

من و حسین دیزاینت کردیم

 

فقط نیم ساعت پیش مامانی بودی بهت میوه داد بقیه ش دست همه بودی یا مردونه بودی دوستای بابا ندیده بودنت...که بابایی میگفت کلی تو نوبت بوده تا بغلت کرده و از بین همه بابایی رو میشناختی دیگه

بعد از سالن ساعت 1 شب در حال ماما گفتنه پسرم!!!

 

بعدشم زن عمو دعوت کرد رفتیم خونشون ساک هارو باز کردن...همه حواسشون به سوغاتی بود شمام شنا میکردی اون وسط



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 | 11:33 | نویسنده : انسیه |

7 ماهگیت مبارک

سلام قند و نباتم

7ماهگیت مبارک

دومین دندونتم تو تاریخ 10مهر دراومد البته اونموقع دیدمش

مبارکت باشه پسر نازم

ایشالا که همیشه لبت خندون باشه

دیگه حسابی غذاخور شده فندق مامان... البته خیلی دوست داری که خودت بخوری منم استقبال میکنم

دیگه برای خودت بازی میکنی همرو پرتاب میکنی

دیگه کریر برات کاربردی نداره خطر داره!!

رفتیم پرند با عمه بنفشه و مامانی

اینم نفسای من

 



تاريخ : شنبه 12 مهر 1393 | 15:52 | نویسنده : انسیه |

پسرک کوچولوی من و اتفاقات جدید

گل نازم سلامشکلک های شباهنگShabahang

تو این ماه کلی کارای جدید میکنی

مثلا تو 5 ماهو 3هفتگیت متوجه شدم که بدون کمک میتونی بشینی

 

موتور سواری هم دوست داریا نفسم

یه بار گذاشتمت تو کریر اومدم دیدم پاشدی نشستی و تلویزیون نگاه میکنیزبانکده محصل

پایینو نگاه میکردی

رفتیم سینما شهر موشهارو دیدیم با مامانی و دوقلوها

نصفشو خواب بودی ولی بقیه شو دیدی



تاريخ : چهارشنبه 26 شهريور 1393 | 12:34 | نویسنده : انسیه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد