محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

نی نی ناز

قبل و بعد از تولد یکسالگی

1394/1/19 14:20
نویسنده : انسیه
802 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

چون با تبلت پست میذارم هم شکلک های خوشگل نمیتونم بذارم هم کیفیت عکسات یکم پایینه...

این فرشه آشپزخونه ست که تو یک ماه سه بار شستمش از دست شما، اینبار ترشی ریختی روش... تا فرش خیس بود تو لوله کف آشپزخونه یچیزی انداختی و مجبور شدیم لوله بازکنی اوردیم....

 

 

دارم به خوردن سبزیجات عادتت میدم و خیلی خوب کرفس و هویج خام میخوری ولی هرکاری میکنم قارچ خام نمیخوریابرو

 

ده ماه و سه هفته ت بود که مامانی متوجه شد راه میری منم از ذوق زیادم کلی جیغ زدمو دست و هورا... این شد که ترسیدی و دیگه حتی وا نمیستی از ترستنگران

راستی از روز تولدت دیگه پیش مامان و بابا نمیخوابی..

شب دوم عید بود که نصف شب دیدم سرفه های بد میکنی بابا پاشد خیلی ترسیدیم بردیمت بیمارستان عکس ریه تو گرفتن گفتن باید بستری شی خیلی ترسیده بودم از آنژیو کت خیلی میترسم دوست نداشتم بیمارستان بهرامی بستری شی،چون نزدیکترین جا به خونمون بود بردیمت تا خدایی نکرده چیزی نشه

بعدش رفتیم مرکز طبی کودکان از ۵ صبح تا ۲ بعد از ظهر درگیر بودیم تا گفتن بستری لازم نیست 

 بخور سرد دادن و آمپول دگزا زدن بهت...

دارو داشتی خوردی سینه ت چرکی شد بردیمت بیمارستان حضرت علی اصغر دوباره دارو داد و آزمایش ادرار گرفتن ازت(با کلی جیغ و داد البته) تا الان که صورتت جوش زده شبسه تاول.. هی میزنی خودتو انگار که میخاره حالا امشبم میبریمت  دکتر انگار حساسیت دارویی گرفتی

 خلاصه اینکه حسابی درگیریم

بازم ببخشید،با تبلت آپ میشیم دیگه، شکلک خوشگل ندارمنگران

اینجا بهم ریختی بهت جارو دادم که تمیز کنی مثلا

 

بازی فکری میکنیقلب

 

 

 

قبل از تولدته از تخت تنهایی رفتی بالا و داری ذوق میکنی نیشخند

 

 

چند نمونه خرابکاریمژه

 

 

 

 

 

 

 

در حال آشپزیه

 

ماشین سواری!

 

 

بابا داشت نماز میخوند یهو دیدم بلند میگه الله اکبر نگاه کردم دیدم شما رو گردن بابایی باهاش بالا و پایین میری و خیلی هم خوشحال بودی!!

 ناهار خوردن

 

 

پسرم در حال نماز خوندنبغل

 

 

لباس تو اوردی انداختی تو لباس شویی دکمه هاشو میزدی که روشن شه

 

 

 

تولد من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ی اتفاق مهم اینکه،میبرمت دستشویی دمپایی پات میکنی میگم جیش کن،جیش میکنی و میگو میگی یشششششش و خیلی هم خوشحال میشیخنده

اینجا بعد از دستشویی رفتنه، تا یک ربع بی پوشکی

 

واستاده بودی یهو افتادی خیلی گریه نکردی یهو دیدم دهنت پر از خون شده و تا یک روز دست میکردی دهنت خون میومدگریه

 

 کمک به خونه تکونی مامانی

 

 

 

 

 

داشتی بازی میکردی

 

باتریشو دراوردمگریه

 

 

اومدی ازم باتری گرفتیعصبانی

 

 

رفتی اسباب بازیتو درست کنی

 

 

درحال صبحانه خوردن چهارزانو

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (4)

مامان
6 اردیبهشت 94 17:30
ببخشید خصوصی بود عمومی شد خودت خواستی عمومیت نکن.
انسیه
پاسخ
سلام عزیزم مرسی بابت توجه ت، سه ساله وبلاگ مینویسم، این دو تا پست آخریو با تبلت گذاشتم بخاطر همین یکم مرتب نیست و کیفیت عکساش پایینه پسرم نمیذاره با کامپیوتر پست بذارم مجبورم با تبلت بذارم تا بعد ویرایشش کنم.بازم خیلی خیلی ممنون
مامان ایلیا
8 اردیبهشت 94 15:50
سلام عزیز دلم یک سالگیت مبارک قشنگم ایشالله تولد100 سالگیت کنار پدر و مادر مهربونت. ماشالله بزرگ شدی خاله جون
انسیه
پاسخ
سلااااام مرسی خاله جون
مامان عليرضا
10 اردیبهشت 94 0:02
سلام انسیه جون.وای که چقدر دلم برای این فندق تنگ شده بود.ببخش این روزها خیلی درگیرم.کلی این شکر کوچولوت رو ببوس. فداش بشم پسری رو که داره مرد میشه و بدون پوشک دووم آورده اووووووووووووووووونم یه ربع. بگردم الهی که دهنش خون اومده. ذوق کردنت رو قربون مامانی که بچه رو زمین گیر کرد دوباره. دوستتون دارم زیاد.
انسیه
پاسخ
سلام دوستم منم خیلی براتون تنگ شده بود مرسی خاله جون
ایلیـــا جون
23 اردیبهشت 94 21:04
امان از دست این خرابکاری بچه ها ولی خب پیش میاد دیگه هی وای مامانی چرا جیغ میکشی خوب بچه هول میکنه دیگه
انسیه
پاسخ
زیادم پیش میاد از بس که ذوق کرده بودم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی ناز می باشد