عاشورای سال دیگه...
حبه انگورم سلام![]()
امسالم مثل هرسال عاشورا رفتم خونه مامانی و باباتم تو هیئت خودشون بود...از سه شنبه صبح رفتم تا پنج شنبه شب
همسایه اومده بود تو حیاطمون حلیم بپزه
وااای تا صبح حرف میزدن و سروصدا میکردن خیلی بد خوابیدم
دیگه هرکی دستشو میذاره رو شکمم تکوناتو حس میکنه...
البته با کلی التماس..راضی نمیشی که..خیلی ناز داریا
روزه عاشورا منو خاله فاطمه جداگونه رفتیم بیرون..مامانی و خاله مهدیه هم با هم بودن...بعد از 12 سال خاله مریمُ دیدم
همون شکلی بود ولی لاغرترترتر شده بود
سال دیگه ایشالا شمام رسما تشریف داری آخجووووووووووووون![]()
![]()
![]()
![]()
البته امسالم حضورت کم رنگ نبودآ صدای دسته که میشنیدی سینه و زنجیر میزدی انگار![]()
هم گاو دیدی هم ببعی هم شتر و هم کبوتر و هم اسب ![]()
![]()
![]()
![]()





مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عاشورای سال دیگه...
