خوش گذرونی
مربای مامان سلام![]()
از چهارشنبه با خاله مهدیه رفتیم پرند باغ ویلای بابایی![]()
تو راه زیاد حالم خوب نبود
ولی وقتی رسیدیم خوب شدم.بعدازظهر مامانی آش درست کرد رفتیم تو حیاط خوردیم خیلی چسبید هواش محشر بود![]()
خاله مهدیه پنج شنبه برگشت آخه داشتن میرفتن شمال. شب که شد بابا اومد. بلال خریده بود![]()
صبح که شد بابا و بابایی یه عالمه کار داشتن...من و شمام که طبق معمول رفته بودیم تو حیاط که آفتاب بخوریم![]()
دلم نمیومد برگردم خونه آخه همه چیز عالی بود. هوای تمیز. باد آروم.
آفتاب. سکوت. غذای حاضر آماده ی مامانی
27ام وقت دکتر دارم باید حتما وزن اضافه کنم اونجام که شرایط محیا بود![]()
خلاصه از 4شنبه موندیم تا دوشنبه![]()
یکشنبه شب که بابا اومد صندوق عقبو باز کرد گفت بیا ببین برات چی گرفتم،تاریک بود درست معلوم نبود چیه منم سرمو کردم تو جعبه.به فاصله 5 سانتی بود که فهمیدم جوجه خریده...منم که ترسوووووو، وای داشتم سکته میکردم
مامانی اومد جلو دیدشون انقدر ذوق کرد![]()
خلاصه کارمون دراومد دیگه همش بهشون دونه میدادیم.خاله فاطمه که حسابی سرگرم شده بود


خوش گذرونی
